سيد محمد باقر برقعى
3094
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي )
بهار زندگىبخش بهار زندگىبخشى ، من از چشم تو جان گيرم * گل پژمردهء باغم كه از نورت توان گيرم جراحتها به دل دارم چو گل از خار هجرانت * بخوان اى بلبل خوشخوان كه تا روح روان دارم در اين دنياى پروحشت ز هركس مىگريزم من * چو آهو در تك و تازم كه در صحرا امان گيرم گل افسرده را مانم كه سوزم از لهيب غم * ببار اى ابر پررحمت كه عمر جاودان گيرم خدايا غم چه مىخواهد از اين تنهاى سرگردان * كجا جويم ، دلارامى كه داد دل از آن گيرم چنان مرغ گرفتارم در اين دنياى ظلمتخيز * شود روزى كز اين زندان رهى بر آسمان گيرم ز مكر و حيله آزردم كجا صافى دلى جويم ؟ * صفاى « مريمى » باشد نشان از « زرنشان » گيرم آشيان ناكامى دلم هميشه براى بهار مىلرزد * براى نغمهء شاد هزار مىلرزد دلم بخوانده به گوشم ، شكوه باران را * كوير جسم من از انتظار مىلرزد دلم كبوتر خونين پر است و مىدانم * براى بردن پيغام يار مىلرزد دلم چو اطلسى و غنچههاى نيلوفر * كه از ترنّم باد بهار مىلرزد دلم چو بلبل شيدا به روى شاخهء گل * به فصل سرد خزان و شكار مىلرزد دلم براى رهايى ، براى آزادى * چو پونه بر لب هر جويبار مىلرزد دلم براى صداقت چو سوسن زيبا * ز دست پيك سحر بىقرار مىلرزد دلم چو مرغ غمين در حصار جسم و تنم * پرشكسته و بىغمگسار مىلرزد نگه كه اين دل من آشيان ناكاميست * دل رميدهء من غصّهدار مىلرزد به خاطر دل « گوهر » بيا به خانهء او * كه از فروغ رخت شام تار مىلرزد